پارت سوم :

از زیر رگبار کلمات فرخنده دور میشوم و جارو به دست می افتم به جان خانه، تیغ آفتاب وسط آسمان که میرسد، با صدای کوبیده شدن در انگار که جانی دوباره می گیرم. بدو بدو کنان میروم، قفل در را میکشم و با دیدنش نفسی از سر راحتی فوت میکنم
_ وای زری خداروشکر که اومدی. فرخنده مغز من و خورد بس که غر زد.
زنبیل خریدش را به دستم می دهد و ابرو بالا می اندارد.
_ هیس هیچی نگو! انگار جای دوتا گوش ده تا گوش داره! بشنوه بدبخت میشیم.
از تعبیرش خنده ام میگیرد اما لبانم را به هم میدوزم. زیر نگاه های سنگین فرخنده به سمت آشپزخانه راه می افتیم، زری به سرعت پنجره های چوبی و بزرگ را باز میکند و دستی بر گلدان حسن یوسفش که لب پنجره است میکشد
_ مهلقا اومد سر وقتت یا نه؟
_ اومد اما با خبری اومد که غمش هنوز تو گلومه.
آهش بلند میشود، از پنجره فاصله میگیرد و چاقو به دست می افتد به جانِ مرغی که آماده ست برای طبخ شدن_ اگه بهت بگم صبوری کن، میگی حرفت تکراریه! اما صبوری کن. حالا فعلا بیا باقی این مرغ و تمیز کن منم برم به اشرف سادات برسم. رباب خاتونم گفت الان میاد که اشرف سادات و ببریم حمام.
باقی مانده غمی که داشتم را خالی میکنم بر سرِ دست و پا و جگر مرغ زبان بسته تا شام امشبمان شود. غم های دورنم از یک سمت و غمِ چهره ای که از مقابل چشمانم کنار نمیرود، همه و همه گویی عمرم را میگیرند! حالا تنها صدایی که کل خانه و حیاط را پر میکرد، صدای جیغ زدن های سرسام آور این شش بچه است و صدای قل قل قلیان مادرشان که همچون خان یک روستا، با تبسمی تحقیر آمیز، خیره به کار کردن و رفت و روب زری مانده. آنقدر صدای برخورد کفگیر و ملاقه با دیواره ی قابلمه ها در آشپزخانه میپیچد و آنقدر در خودم، با خودم نجوا میکنم که گذر زمان به کل از دستم خارج میشود.
نگاهم را به ساعت می اندازم که از چهار ظهر هم عبور کرده و حالا آرامش خانه را مدیون خوابِ قیلوله ی فرخنده ام که اگر نخوابد و بچه ها کنار خودش نخواباند از اینی که هست بدخلق تر میشود!
زیر اجاق را کم میکنم و ناخونکی بر ماستِ در کوزه میزنم.
_ انگولک نکن! یه شب دیگه باید بمونه اون ماست تا بگیره!
با صدای زری به یکباره دست بر سینه میگذارم و سر به سمتش میچرخانم! مینشیند کنج آشپزخانه و صدای قیژقیژ صندلی بیچاره باز بلند میشود_ خدا خیر بده رباب و. با دخترش اومدن دیگه اشرف سادات و سپردم به خودشون. خودم اینقدر خستم نای حمام کردن نداشتم. تو چیکار کردی غذا رو! بوش کل خونه رو ورداشته ورپریده!
خنده کنان در ماهیتابه را برمیدارم و به مرغ های سرخ شده اشاره میکنم
_ دارم درس پس میدم زن عمو جان. از همون مرغایی درست کردم که داداش عباسم خیلی دوست داره، خدا کنه فقط به خوشمزگی دستپخت تو شده باشه وگرنه آبروم جلوشون میره.
از جا بلند میشود و تبسم کنان بویی عمیق میکشد
_ دیگه وقت، وقتِ اینه که سِد ایمان بیاد و دختر ما رو ببره.
بر دهان میکوبم و هیس گویان قلبم از کلامش میریزد_ وای زری جان ترو خدا یکی میشنوه!
_ نترس دختر، جز من و تو و خدا کسی صدامون و نمیشنوه. خیالتم راحت، اکبرم که دیگه نیست. با اون گندی که اون زد و جلو آقات آبروش رفت دیگه فعلا نمیاد. هر چند میدونم پررو تر از این حرفاست ولی فعلا آروم باش.
به یاد سیلی که بر صورتم کوبید، دهانم خشک میشود و زیر لب زمزمه میکنم
" کاش هیچ وقت نیاید! " آسمان کم کم رنگ سرمه ایی بر خود میگیرد و آفتاب طلایی رنگ میان ابرها دور و دورتر میشود. صدای بابا که از در وارد میشود و رسیده و نرسیده طلب چای میکند، زری را باز به جنب و جوش می اندازد. از پسِ پرده ی توری آشپزخانه، دزدکی نگاهی به سمتش می اندازم، اخم عمیقی که بین ابروهایش بود انگار این روزها عمیق تر شده است! تسبیح شاه مقصودش را در دست میگیرد، مینشیند روی تخت و دانه دانه مهره ها را یکی پس از دیگری از زیر انگشتش رد میکند. قلبم نوید خوبی نمیدهد از این چهره ی عبوسی که بیشتر از روزهای گذشته در هم فرو رفته است! فرخنده با دیدنش، برای چاپلوسی بدو بدو کنان از اتاق اشرف سادات بیرون می آید و خنده کنان به سمتش میرود. زری هم لیوان چای پررنگی را مقابلش میگذارد و چاق کردن قلیانش سهم فرخنده میشود
_ قربونتون برم آقا. مژده بده که امشب شازده پسرت عباس داره میاد.
بی تفاوت پلکی بر هم فشار میدهد، لیوان چای اش را در دست میگیرد و لبی بر چایِ لب سوزش میگذارد
_ خیلی خب! برو تو مطبخ به خورشید و زری کمک کن. شام امشب و همین جا تو حیاط زیر درخت انجیر میخوریم. اشرف سادات و هم آماده کن.
خنده از لبان فرخنده محو میشود و نگاه بابا خیره می ماند بر یک سمت! چشم به ماه درخشان در قلب آسمان میدوزم و خدا را قسم میدهم دلشوره ام بی مورد باشد. همزمان با نوای خوش اذان مغرب که از گلدسته های مسجد برمیخیزد، صدای کوبیده شدن در خانه هم بلند میشود. نگاه پر شوقم را به در میدوزم، با دیدنش انگار که بعد از یکماه ناجی جانم را میبینم. میگیرم خیسی اشک را از چهره و پله ها را به سمت حیاط پایین می آیم. عباس جلوتر از همه به سمت بابا میرود و دستش را میبوسد
_ سلام آقا! خدا سایه تون و از سرمون کم نکنه. دلتنگتون بودم.
مهرعلی پیشانی اش را میبوسد و لبخندی که به زور میشود تشخیص داد را مینشاند گوشه لبش
_ عاقبت بخیر بشی پسر. عروس تو چطوری! زندگی خوب پیش میره!
منیژه متعاقبا دست بابا را میبوسد و سر به زیر می ایستد کنار عباس
_ زیر سایه شما و اشرف سادات همه چی خوبه. فقط دلتنگ دیدن روی شما و بچه ها بودیم.
دلتنگ تر از هر زمانی اول خودم را به آغوش منیژه میرسانم و در نهایت میان آغوش عباس خالی میکنم تمام دردهایم را. زری لبخند بر لب با دست به داخل اشاره میکند
_ عباس جان، منیژه جان بفرمایید بریم داخل. اشرف سادات حتمی خیلی دلتنگه، رنگ رخش باز شد وقتی فهمید شما دارید میاید.
میان خوش و بش کردن ها به سمت اتاق مادر راه می افتیم. زری درست میگوید، گوشه چادرش کمی کنار رفته است و رگه هایی از یک لبخند کم رنگ روی لبانش دیده میشود. لبخندی که شاید سال ها ندیده بودم. انگار حضور عباس، حتی برای لحظه ایی هم که شده، بار سنگین سکوت را از روی شانه های اشرف سادات برمیدارد. دستانش را به سختی بالا می آورد و برای در آغوش کشیدن پسرش به تقلا می افتد. انگار فقط عباس است که میتواند امید را در دل این خانه بکارد. زری به سرعت به سمت آشپزخانه راه می افتد و منیژه مینشیند کنار اشرف سادات
_ قربونتون برم حالتون انگاری بهتره شکر خدا!
_ آره خب بایدم خوب باشه آخه از بس که پسر و عروسش هر روز بهش سر میزنن!
تیغ تیز طعنه فرخنده تا انتها میبرد رگ تمام مهربانی ها را!
_ والا آبجی خانم ما که عذرمون موجهه! تو که همین بیخ گوش مادری حداقل هر روز بیا یه سر بزن البته بدون این شش تا بچه ات! الان خوابن، بیدار که بشن یه محله که هیچی یه شهر و به هم میزنن!
مادر استراحت لازم داره.
تا بیخ جگرم خنک میشود از گلی که عباس مینشاند میان دروازه ی فرخنده. بابا در سکوت تسبیح میچرخاند و منیژه نگاهش را به گل قالی میدوزد، فرخنده اما رو ترش کنان چشم از عباس میگیرد
_ دست شما درد نکنه دیگه خان داداش یبارکی بگو اصلا نیام و خلاص. بچه هامن چیکارشون کنم! شما بچه نداری که بفهمی آدم وقتی جیگر گوشه داشته باشه یعنی چی!
رنگ نگاه منیژه کدر میشود و نگاه عباس با ناامیدی تمام رو از خواهرش میگیرد. بابا اما خشم زده رو میکند به فرخنده
_ پاشو برو به جای این حرفا از زیر زمین یه کله قند بیار بشین بشکن. هیچی قند نداریم.
فرخنده با دو قورت و نیم روی باقی مانده به آرامی بلند میشود و با زهری که ریخته اتاق را ترک میکند.
عباس فوت میکند نفس سنگینی که نیامده بر گلویش مشت انداخته. پلکی بر هم فشار میدهد تا شاید آرام بگیرد زخم بی اولادی اش، زخمی که هر بار یک نفر تازه ترش میکند. جگرم کم خون بود، حالا غمِ برادرم داغ ترش میکند. هر چند که خوب میشناختمش، صبور و متین به صورتم نگاهی انداخت و لبخندی زد
_ خب آبجی کوچیکه تو بگو، چه خبر! همه چی خوبه! خداروشکر که نتیجه کنکورت هم همونی شد که میخواستی و حالا دیگه باید آماده بشی واسه دانشگاه. بهم قول دادی! یادت که نرفته!؟
لبخند بر لب سینی چای را از دستان زری میگیرم و میگویم:_ مگه میشه من قولی که به شما دادم و یادم بره!
_ آفرین قربونت برم. دلم میخواد از میون ما چهارتا بچه حداقل تو یه خانم پرستار بشی واسه خودت.
البته با اجازه مهرعلی خان!
بابا تابی بر سبیلش میگذارد و سکوتش اما حس خوبی را منتقل نمیکند! زری می نشیند و با لبخندی مصلحت آمیز، با اشاره ازم میخواهد بلند شوم و کم کم بساط شام را آماده کنم. عذرخواهی کوتاهی زیر لب مینشانم و به سمت آشپزخانه راهی میشوم. بشقاب های گل سرخی همه یک ردیف و آماده برای پذیرایی از مهمان ها یک گوشه روی زمین نشسته اند، دستمالی رویشان میکشم، همه را میچینم داخل سینی مسی و آرام پله ها را پایین می آیم.
_ خورشید! کمک احتیاج نداری!؟
سر برمیگرداندم و با دیدن منیژه که پله ها را آرام پایین می آمد لبخندم جان میگیرد
_ نه زن داداش. شما برو داخل چرا اومدی اینجا! غذا آماده ست، سفره رو که پهن کنم صداتون میکنم.
بی آنکه حرفم را بخواند، نزدیک می آید، زیر انداز حصیری را برمیدارد و پهن میکند
_ ما که باهم تعارف نداریم دختر! بعد از فوت بابام منم مثل تو خیلی احساس تنهایی کردم، هر چند خدا عمر بده به عباس که هیچوقت تنهام نذاشت و نمیذاره.
لبخندی پر درد روی لب می نشاند و سکوتش میگوید که چه اشک هایی که پشت این لبخند پنهان نکرده. سفره در کسری از ثانیه در زیباترین حالت ممکنش چیده میشود. زری دیس برنج را می آورد و فرخنده مرغ ها را در ظرف قرار میدهد. عباس هم ویلچر مادر را با احترام از جایگاهی که بابا در حیاط برایش درست کرده بود پایین می آورد. صدای بچه های فرخنده هم دوباره در حیاط می پیچد، دخترها خوشحال از دیدن دایی و زن دایی شان و پسرک ته تغاری اش لوس تر از همیشه پشت مادرش قایم میشود. صدای به هم خوردن قاشق و چنگال و صدای نق و نوق های بچه ها ذهن شلوغم را شلوغ تر میکند. قاشقی سرخالی ماست در دهان میگذارم و تکه ایی نان را در دست میگیرم.
_ آبجی جون نمیخوری چرا!؟ بخور که فردا کلی کار داریم، با اجازه مهرعلی و اشرف سادات با منیژه میخوایم بریم دیدن مهلقا و شوهرش جواد. اینقدر همیشه این زن و شوهر در حق ما خوبی کردن که زشته ما پا پیش نذاریم واسه دیدنشون. راستی اکبر کجاست! ندیدمش!
بابا سرفه ای محکم میکند! نگاه نگرانم را میدوزم به زری، دور دهانش را با دست پاک میکند و لبخندی تصنعی روی لب میگذارد
_ والا اکبر این روزا دنبال کار میگرده دیگه صبح زود رفت تهرون ببینه میتونه کاری پیدا کنه یا نه!
دست بوسه ولی.
سر پایین می اندازم و در دلم میگویم خبر نداری چگونه دست بوس است! میان سکوت معنادار بابا، زری ست که دوباره لبخند میزند و بحث را میکشاند به سمتی دیگر. میان بگو بخند ها، دور همدیگر غذایمان را میخوریم و صدای قاشق چنگالمان هنوز بلند است که بابا الهی شکر میگوید، از سفره فاصله میگیرد و با دست پاک میکند تارهای پرپشت سبیلش را، و نیم نگاهی آرام به عباس می اندازد
_ الهی شکر که گفتی بیا اتاقم. عروس شما هم بی زحمت دوتا چی بیار برامون.
آب دهانم را قورت میدهم و در دلم التماس کنان خدا را قسم میدهم که بابا چیزی درمورد اکبر به عباس نگوید. عباس پلکی بر هم میزند و مثل همیشه اطاعت میکند. و حال زری دست کمی از حال پریشان من ندارد.
□□□
_ آقاجان شما تشریف نمیارید بریم!؟
بابا سری به بالا میفرستد و دود قلیانش را فوت میکند
_ نه! شما برید. من باید امروز برم زمین ها رو سر بزنم. یادتم نره که به حرفای دیشبم فکر کنی!
عباس نفسی بلند میکشد و پلکی بر هم میزند
_ چشم آقا. پس اگر اجازه بدید خورشید هم همراهمون بیاد!
لباس های کوچکِ پسر فرخنده را در تشت بر هم میفشارم و با کلام عباس زیر چشمی نگاهی بر بابا می اندازم. مکث کنان چشم به سمتم می چرخاند و در نهایت جواب مثبتش را با تکان دادن سر اعلام میکند. قورت میدهم آب دهانم را، و بی آنکه کلامی برزبان جاری سازم منتظر کلامی از سمت عباس می مانم و خودم را به نشنیدن میزنم.
_ خورشید آبجی! پاشو توام بریم. پاشو آبجی!
لبخندی را مینشانم روی لبانم و اینبار سر به سمت عباس میچرخانم
_ چشم خان داداش. اجازه بدید لباسای مهدی و آب بکشم، فرخنده از بازار برگرده و ببینه لباسا کثیفن ناراحت میشه.
چرک از لباس ها میگیرم و دلم خوش میشود به دیدن مهلقا که شاید خبری از دلدارم برایم داشته باشد. زری چای به دست از آشپرخانه خارج میشود، می نشیند کنار عباس و بابا و قندش را در چای اش فرو میکند. به سرعت لباس ها را آب میکشم و فرخنده از در نیامده، لباس های مهدی یکی یکی بر طناب، زیر حرارت آفتاب از خیسی می افتند. منیژه چادر بر سر، کیفش را در دست میگیرد و از آینه نگاهی به صورتم می اندازد
_ چقدر خوب شد که توام باهامون میای، دیشب که نشد باهم دیگه راحت حرف بزنیم لااقل امروز، هم یه بازاری بریم هم درد دل کنیم. دلم واسه غیبت کردنامون با مهلقا یه ذره شده!
لبخندی میزنم، همراهش پله ها را پایین می آیم و زری قل هوالله میخواند زیر لب و به سمتمان فوت میکند. از در که خارج میشویم باز نگاهم چیزی جز آسفالت خیابان را دنبال نمیکند. منیژه چادرش را روی سرش صاف میکند و نگاهی به عباس می اندازد
_ عباس جان! میگم دست خالی نریم خونه مهلقا، هنوز زمان داریم، تازه ساعت از اذان ظهر گذشته. اول بیا بریم یه سر سمت بازار من هم واسه خودش هم رضا یه چیزی بخرم. بعدم یه جعبه شیرینی ام بگیریم.
قلبم با کلام منیژه که اسم بازار را می آورد به تقلا می افتد.
_ چشم خانمم. پس خودتم هر چی دوست داشتی بخر، خورشید آبجی توام هر چیزی احتیاج داشتی بگیر.
لبخندی دلهره آور روی لبانم مینشانم و زیر لب تشکر میکنم. منیژه خنده بر لب میگذارد، دستم را میگیرد و شروع میکند کنار گوشم به حرف زدن. قدم هایمان اما هر چه به سمت بازار نزدیک تر میشود، پرنده ی در قفس مانده ام، بیشتر خودش را به در و دیوار میکوبد. از خیابان که میگذریم، هر سه به سمت حجره هایی که همگی در جوار همدیگر هستند نزدیک میشویم. کیفم را محکم در دستانم میگیرم، قلبم گویی جایی میان حلقم میتپد و آب دهانم خشک میشود از فرط دلهره. منیژه اما با حال خوب نگاهی به اطراف میچرخاند و دوباره رو به عباس میکند
_ عباس جان! مغازه لباس فروشی حاجی رحیمی کجا بود! مگه تو همین راسته نبود!
_ زن حسابی یادت رفته مگه! حاجی رحیمی مغازه اش رفت سه دهنه اون سمت تر از حجره آسِد مالک فرش فروش دیگه! پیرمرد بیچاره مغازه خودش و به خاطر بدهکاریاش به مردم از دست داد. خدا خیر بده کسبه ی بازار و پول رو هم گذاشتن یه مغازه کوچیک براش سمت راسته فرش فروشی گرفتن.
انگار گردبادی درونم بر پا شده باشد، جهان دور سرم میچرخد و نفس هایم سرسام آور به رفت و آمد می افتند. حس میکنم آفتاب بر همه جا میتابد الا منی که وجودم قندیل بسته آن هم میان گرمای پر حرارت! آب دهانم را به زحمت قورت میدهم و نگاهم را با تردید به چند قدم جلوتر میدوزم، به حجره آقا سید مالک، به آن درِ باز که خوب میدانم داخل حجره اش، پشت آن میز چوبی قدیمی چه کسی نشسته و چرتکه بر هم میزند.
_ منیژه میگم من اول برم یه سر به آسِد مالک بزنم ببینم هست یا نه! یه احوال پرسی بکنم بعد با هم میریم. تو و خورشیدم برید این اطراف یه چرخی بزنید، اصلا برید راسته طلا فروشی.
در دلم منیژه را به هر چه مقدس است قسم میدهم که بگوید چشم، بگوید پس ما میرویم پی کار خودمان و تو هم برو به چاق سلامتی ات برس ما همین حوالی منتظرت می مانیم!
_ نه عباس جان! ما هم باهات میایم. بالاخره همیشه سلام و احوالپرسی داشتیم با هم و یه جورایی قوم و خویش حساب میشیم. سید بزرگتر ماست. میایم یه سلامی عرض میکنیم بعدم با خورشید میریم مغازه حاجی رحیمی. توام بشین اونجا کارت تموم شد بیا که دیگه بریم.
با کلام منیژه، شبیه بادبادکی میشوم که نخ رهایش را به دست کودکی بازیگوش سپرده باشند، مشتاق پرواز، اما خسته، بیقرار، دلتنگ و در نهایت ناتوان.
بین دنیای خواستن و نخواستن، در نهایت همراه منیژه و عباس قدم های سنگینم را به راه می اندازم و چشم هایی که دو دو میزدند را بر زمین میدوزم. منیژه آرام دستم را میگیرد و لبخند میزند، لبخندی که برایم درست شبیه شکنجه است. آرام است، آنقدر آرام که خبر ندارد دنیای من زیر و رو شده.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خورشید در رمان خورشید شب برفی خورشید
تصویر شخصیت ایمان در رمان خورشید شب برفی ایمان
تصویر شخصیت زن عمو زری در رمان خورشید شب برفی زن عمو زری
تصویر شخصیت داریوش حشمتی در رمان خورشید شب برفی داریوش حشمتی
تصویر شخصیت ملوک سلطان در رمان خورشید شب برفی ملوک سلطان
تصویر شخصیت آمنه در رمان خورشید شب برفی آمنه
تصویر شخصیت ایمان و خورشید در رمان خورشید شب برفی ایمان و خورشید
تصویر شخصیت اکبر در رمان خورشید شب برفی اکبر
آخرین نظرات ارسال شده
  • گلی

    4

    عباس سکته داره میده خورشید و حالا نرید حجره 😩

    ۱ هفته پیش
  • گلی

    4

    وای امان از این خواهر بلا به دور😐

    ۱ هفته پیش
  • بهار

    2

    وای حالا عباس چه گیری داده برن حجره اسدمالک

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    2

    واه واه خدا این فرخنده رو نصیب گرگ بیابون نکنه🤨 شش تا بچه داره یا حسین 😑

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    2

    دلم واسه اشرف سادات میسوزه این مادر و دختر چقدر مظلومن

    ۳ هفته پیش
  • لیلا

    4

    ای عباس چه داداش خوبیه و اما فرخنده میشکمش زنیکه

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا دو تا قطب مخالف همدیگه ن

    ۳ هفته پیش
  • سهیلا

    4

    دلم میخواد خفه کنم این فرخنده رو

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    3

    آره فرخنده معلومه خیلی وزه ست

    ۳ هفته پیش
  • الی

    3

    منم خوشم نیومد اصلا از فرخنده

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    3

    وای هر چقدر میشه عباس و تحمل کرد عوضش این فرخنده رو باید از وسط نصف کرد

    ۳ هفته پیش
  • فرشته

    3

    کاش خورشید نمیرفت با داداشش الان ایمان ببینش به نظرم خوب نمیشه

    ۳ هفته پیش
  • پرنیا

    3

    وای کاش با عباس و منیژه نمیرفت🤦🏻 ♀️ الان اگه ایمان اونجا باشه🥺

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    3

    وای خورشید کم درد تو قلبش داره آخه عباس این چه پیشنهادی بود خدا کنه ایمان و نبینه گناه داره با این احوال

    ۳ هفته پیش
  • ماهی

    3

    وای این بدبخت کم دلشوره داره الان ایمان و چیکار کنه☹️

    ۳ هفته پیش
  • فائزه

    4

    وای چقدر باباش جدی و سخت گیره. خواهرشم که از باباش بدتر فقط این وسط فکر کنم خورشید با زن عموش و مهلقا خوب باشه

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مهرعلی به شدت جدیه

    ۳ هفته پیش
  • لاله

    4

    اکبر چرا با خورشید رابطه اش بده؟ مگه پسر عموش نیست؟

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ببین تو پارت یک دعوای اکبر با خورشید سر این بود که فکر میکنه خورشید جای موادش و به مهرعلی لو داده

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    3

    باز خوبه زری هست وگرنه خورشید دیونه میشد از دست اینا

    ۳ هفته پیش
  • سهیلا

    4

    چرا باباش اینقدر اینجوریه؟ البته فکر کنم برای اون زمان پدرسالار بودن طبیعیه. وای امان از فرخنده

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همه چیز و به مرور میفهمید

    ۳ هفته پیش
  • مهربانو

    4

    حس میکنم عباس با خورشید باید خیلی مهربون باشه تا فرخنده

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عباس برادر خیلی خوبیه

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️